تبليغاتX
عشق و زندگی من..
عشق و زندگی من..
*~*~~*~*

تصاویری از عشق که میلیون ها نفر با آن گریه کردند

 

در تصویر اول پرنده ماده زخمی روی زمین افتاده و منتظر شوهرش می باشد

 

در تصویر دوم پرنده نر برای همسرش با عشق و دلسوزی غذا می آورد

در تصویر سوم پرنده نر مجددا برای همسرش غذا می آورد اما

متوجه بی حرکت بودن وی می شود لذا شوکه شده و سعی می کند او را حرکت دهد

لحظه ای که متوجه مرگ عشق خود می شود و شروع به جیغ زدن و

گریه می کند

 

در کنار جنازه همسرش می ایستد و همچنان به شیون می پردازد

در آخر مطمئن می شود که عشق به او باز نمی گردد لذا با غم و

ناراحتی کنار جنازه وی آرام می ایستد

 



| *| نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387 و ساعت 10:47 توسط سید امید سلامی |
*~*~~*~*

 

یک نامه ی عاشقانه ی بسیارزیبا.....



| *| نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 و ساعت 21:15 توسط سید امید سلامی |
*~*~زیر بارون~*~*

 

حرف دل من عاشق....

دوست دارم زیر بارون بدوم ولی نمیتونم چون مسخرم میکنن.
دوست دارم بدون کاپشن و چتر زیر بارون قدم بزنم ولی نمیتونم چون مسخرم میکنن.
دوست دارم زیر بارون بخوابم و داد بزنم ولی نمیتونم چون مسخرم میکنن.
دوست دارم اونجوری که دوست دارم زندگی کنم ولی نمیتونم، اینبار کسی مسخرم نمیکنه، اینبار این حق رو بهم میدن. اما زندگی کردن بدون خوابیدن زیر بارون چه ارزشی داره؟ من این زندگی رو نمیخوام.

زیــر بــارون ، بـه یـاد تـو گـریـه کـردم ...

زیــر بــارون ، بـه اون چـه کـه گـذشته خـوب  فـکر کـردم ...

زیــر بــارون ، از ایـنکه چـه قـدر به مـرگ نـزدیـک شـدم ، بغض کردم ...

زیــر بــارون ، صـدای قلـبم رُ گـوش کـردم ...

زیــر بــارون ، بـا صـدای بلـند اسـمت رُ فـریاد  کـردم ...

زیــر بــارون ،  فـهمیدم کـه تـا حالا چه قدر اشـتباه ، زندگـی کـردم ...

زیــر بــارون ، بـا شـنیدن طـنین گـیتار پـسرک ، خـدا رُطلب

کـردم...              

 زیــر بــارون ، جـای خـالی بـوسۀ گرمت رُ با تـموم وجـود ، حـس کردم ...

زیــر بــارون ، اشـک های  لحـظۀ  خـداحافظی رُ تو ذهـنم ، تـداعی کـردم ...

زیــر بــارون ، ایـن دنیـای بـی وفـا رُ تا دلت بـخواد ، نفـرین کـردم ...

زیــر بــارون ، از عشـقی کـه تـو قـلبم حـک کـردی ، یـادی کـردم ...

زیــر بــارون ، بـه پـشت سـرم نـگاه کردم و۲۲ سـال زندگی رُ بـاور کـردم ...

زیــر بــارون ، بـه تـموم بـهونه هـامون تبـسم تـلخی کـردم ...

زیــر بــارون ، بـه حـکمت خـدا از تـه دل شـک کـردم ...

زیــر بــارون ، بـه فـرار ثـانیه هـا اعـتقاد پیـدا کـردم ...

زیــر بــارون ، بـه مـعنی وا قـعی زیسـتن انـدیشه کـردم ...

زیــر بــارون ، شـعار: « آینـده ای روشـن» رُ مسـخره کـردم ...

زیــر بــارون ، نمـی دونـی کـه ، چـه قـدر خـودم رُ سرزنـش کـردم ...

زیــر بــارون ، یـه عـالمه اشـک ، بـا قـطره هـای بـارون قـسمت کـردم ...

زیــر بــارون ، بـه هـیچ یـک از سـؤالام جـوابی پـیدا نـکردم ...


 



| *| نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387 و ساعت 23:15 توسط سید امید سلامی |
*~*~به نام وجودي که تمام وجود اوست~*~*

مــــــــــــادر


  

شروع ميکنم برگ ديگري از برگهاي زندگي را اين بار شروع ميکنم


  

با نام مقدس مادر هر چند وجودمو را بکار مي گيرم ولي نمي توانم به تصوير کشم


  

مادر کيست؟

 

مادر مهر است محبت است مادر ايثار است

 

مادر از خود گذشتن است


 

مادر وفاي به عهد است مادر تمام وجود است


  

مادر فداکار است مادر مهربانست مادر ماندن است مادر عزيز است


  

مادر اميد است مادر زند گيست مادر سر چشمه زلال پاکي هست مادر ….


  

ايا اين کلمه ميتواند معني مادر را رقم بزند نه هرگز مادر


  

نميشود توصيف کرد اصلا قلم جرات ندارد که شروع کند


  

مادر راکاغذ نميتواند در خود جرات نگه داشتن اسم مادر را داشته باشد


 

مادر را توصيف کنيد برويد سراغ گل ياس يرويد سراغ مادر مادري


  

که تمام دنيا شرمند اوست مفهوم خلقت هست مادري


 

که چون محمد بزرگش کرد مادري


 

که تمام دنيا تا اخر زمان اسمش را خواهد داشت مادري


  

که اسمش زينت عالم هستيست مادري که مرضيه هست مادري


  

که کوثر را معني بخشيد مادري که …….


  

فرزنداني چون حسن و حسين ارزش مادر را بيان ميکنند


 

مادر دوست دارم


 

با تو بمانم با تو زندگي کنم و با تو بميرم مادر تو در قلب تمام فرندان هستي


 

و زمزمه هاي مادر را دوست داشتم دارم در دلت بدم غم هاي تو مال من


  

و ميگويم مادر و پدر عزيز هميشه با من بمان و در قلب ما باش


  

حتي اگر در بهشت باشيد


  

در وجود ما خواهيد بود


  

واينکه با تمام وجود بگو دوست دارم مادر

برای سلامتیه همه ی مادرامون صلوات بفرستید



| *| نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387 و ساعت 18:5 توسط سید امید سلامی |
*~*~~*~*

             

   



| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 و ساعت 13:55 توسط سید امید سلامی |
*~*~~*~*



| *| نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387 و ساعت 3:18 توسط سید امید سلامی |
*~*~10 سال دوستی~*~*

در یکی از بزرگترین شرکتهای کامپیوتری در یکی از بهترین نقاط شهر بیرون میاد"با اینکه صاحب این شرکت نیست"ولی حقوق خیلی خوبی میگیره وزندگی خوب و راهتی داره.حدود یک ماه میشه که با دختری که سالهای سال دوست بوده" ازدواج کرده و از این بابت هم خیلی خوشحاله وبا همدیگه لحظات خیلی خوب وبه یاد موندنی رو میگذرونن......

سوار ماشینش میشه و به سمت خونه به راه میفته ودر راه به عشقش فکر میکنه و به یاد دوران دوستیشون میفته..زمانی که با هم بیرون میرفتن وعشقش  از خیلی چیزها میترسید...در سن ۳۰سالگی بسیار جا افتاده به نظر میرسید و وقتی که باهمسرش که حدود ۲۵سال داره را ه میرن"یک زوج کامل به نظر میرسن که بعد از حدود۱۰سال حالا دارن تمام لحضات رو با هم میگذرونن.موقع رانندگی فکرش به عشقش بود که یکدفه موبایلش زنگ میزنه و وقتی جواب میده میبینه صدای کسی هست که از ساعت۹صبح تا حالا که حدود ساعت ۶:۲۰هست دقیقا ۴بار تلفن زده وهر بار کلی با هم حرف زدن ...این خیلی وقت که براشون عادت شده که با هم تماس بگیرن وساعتهای زیادی رو با هم صحبت کنن ودر زمان دوستیشون هم اگه اطرافیان اجازه میدادن شاید۱۲-۱۰ساعت مدام با هم صحبت میکردن واصلا هم خسته نمیشدن .این بار هم دوست سابق وشریک زندگی کنونیش بود که تماس گرفته بود ومنتظر رسیدنش به خونه بود.با اینکه حدود ۹ساعت بیشتر از خروجش از منزل نمیگذشت "با این حال احساس میکردن که دلشون برای همدیگه خیلی تنگ شده وهر دوشون منتظردیدن هم بودن...حدود۲۰دقیقه ای که با هم صحبت کردن ودر نهایت مردبه خونه رسید و پشت در خونه تلفن رو قطع کرد وخواست که کلید رو وارد قفل کنه در باز شد وچهره ای اشنا پشت در ظاهر شد.چهره ای دوست داشتنی"محکم ولی همراه احساسات زیبای زنانه...هیچ کدوم نتونستن طاقت بیارن ودر اغوش هم ذوب شدن واز طعم لبها وگونه های هم سیر شدن و خلاصه بعد از چند دقیقه زن رضایت دادومرد به طرف اتاق رفت و لباس رو عوض کرد واومد ونشست وزن یک نوشیدنی اورد وطبق معمول با هم شروع کردن به صحبت .از وقتی که با هم اشنا شده بودن این عادت شده بود که وقتی همدیگه رو میدیدن و با پشت تلفن اول دختره شروع به صحبت میکردومیگفت که چه اتفاقهایی افتاده وچه کارهایی کرده ومرده هم ساکت فقط گوش میداد وبه عشقش لبخند میزد.بعد از چند دقیقه دختره بازم خودش رو به اغوش پسره انداخت وبا هم تو یه مبل نشستن ودختره شروع به تعریف جزعیات کرد وبعدم پسره تعریف کرد که چی شده وچی کارا کرده و... علیرغم گذشت حدود۱۰سال از دوستیشون و۱ ماه از ازدواجشون هنوز هم با نگاهی مشتاق به هم نگاه میکردن وبا نگاهشون همدیگه رو ذوب میکردن.هیچ کدومشون به یاد ندارن که تو این ۱۰سال حتی یکبار با هم دعوا کرده باشن واز این بابت به دوستیشون افتخار میکردن وصادقانه همدیگه رو دوست داشتن وبرای هم میمردن .هر جفتشون بعد از تعریف وقایع روزانه ساکت شدن وتو فکر فرو رفتن"تنها لحظاتی که سکوت بینشون بود برای این بود که هر دو فکر کنن واین بار هم مثل خیلی لحضات دیگه فکرشون مثل هم بود...هر دو داشتن به لحظاتی فکر میکردن که با وجود مشگلات زیاد خانوادهاشون ومساعلی که داشتن با هم دوست مونده بودن وهیچ وقت لحظات خوبشون رو از یاد نبرده بودن.

اون شب کلی سر به سر هم گذاشتن وکلی با هم شوخی کردن.ساعت ۸شب برای شام بیرون رفتن وساعت ۱۱شاد و خندان وبرق خوشبختی از چهره وچشماشون خونده میشد.

ساعت ۱۲ بود که اماده خواب بودن وسراغ تخت رفتن  ودختره لباس خوابش رو پوشید ودراز کشید ولحظاتی بعد  پسره اومد و یکی از اون برقهای شیطنت از چشماش بیرون زد ومتکاش وبرداشت ورو زمین خوابید"این اولین باری بود که این کارو میکرد ودختره هم خشکش زده بود وبعد از چند لحظه اونم متکاش رو برداشت ورفت پیش پسره ورو زمین خوابید ولبهاش رو برد طرف گوش پسره وگفت :همیشه با همیم" تو خوبی بدی وهیچ وقت هم نمیذارم از  پیشم بری اقای زرنگ.وبعدم لبهاش گونه های پسر رو لمس کرد وپسر هم اونو بغل کرد  ورو تخت خوابوند ودم گوشش گفت:پس تمام لحظات خوب دنیا مال تووسختیهاش ماله من وهر دو در اغوش هم شب رو به صبح رسوندن.

صبح روز بعدپسر ساعت ۸صبح از خواب بیدار شد وابی به دست وصورت زدوحدودای ۸:۱۵دقیقه بود که اومد بغل کوچولوی خواب الوی خودش وبا صدای اروم گفت:عسلم پاشو ببین صبح شده"ببین خورشیدرو که بهمون لبخند زده. همیشه بیدار کردن دختر رو خیلی دوست داشت"بعدم دختر نیمه بیدار رو که بدش نمیومد خودشو به خواب بزنه رو بغل کردوبرد طرف دستشویی و مثل بچه ها صورتشو شست  وخشک کرد ودختره که خیلی از کارای پسره خوشش میومد واونو میپرستیدگفت:بسه دیگه"این جوری تنبل میشما ورفت صبحانه رو امده کردوبا هم خوردن وروزی از روزای خوب زندگیشون شروع شد.

پسره موقع لباس پوشیدن بود که یکدفه سرش درد گرفت وبدون صدا خودش رو رو یدونه مبل انداخت.این اولین باری نبود که دچار سر درد میشد ولی کم کم داشت براش عادی میشد"دلش نمیخواست که عشقشو نگران کنه ولی انگار یه ندایی به دختره خبر داد واونم از اشپزخونه سرک کشید وبا نگاه به چهره ی پسره همه چیز رو فهمید و اومد پسره رو بغل کرد وگفت که امروز میره وجواب ازمایشهات رو میگیرم ومیبرم دکتر...جواب ازمایشها حدود یک هفته بود که اماده شده بود ولی  پسر همش برای گرفتن اوناامروز فردا میکرد وبازم میخواست بهونه بیار که دختر انگشتش رو گذاشت رو لبهای پسر وگفت که حرف نباشه اقا پسر...من امرز میرم میگیرمشون ومیبرم  پیش دکتر.

ساعت ۹ پسر از خونه بیرون رفت ودختر هم به طرف ازمایشگاه وبعدم مطب دکتر به راه افتاد وتو مطب دکتر بعد از ۱۰ دقیقه انتظار وارد مطب شد وحدود ۱۵ دقیقه بعد دکتر سراسیمه از اتاقش بیرون اومد و به  پرستار گفت اب قند ببره وبعد از کلی ماساژ شونه های دختر وبا زور اب قند به هوش اومد وبلند شد وبدون توجه به اصرار دکتر و پرستار از مطب بیرون اومد ولی تو خیابونها سرگردون بود ونمیدونست کجا میره "انگار با یه چیزی زده بودن تو سرش "مغزش قفل کرده بود...خاطرات مسل فیلم از مغزش میگذشت و هیچ چیز نمیفهمید وانگار که اصلا تو این دنیا نبود.با هزار مکافات خودشو به خونه رسوند وخودش رو  پرت کرد رو مبل و اشک بی اختیار از چشماش سرازیر شد و حتی نمیتونست جایی رو ببینه.

ساعتها وساعتها میگذشتن واون دیگه اشگی براش نمونده بود ودیگه حتی نای گریه کردنم نداشت.

اولین روزی بود که حتی یک بار هم به شوهرش تلفن نکرده بود و۳-۴ بار هم شوهرش زنگ زده بودولی اون حتی نمیتونست از جاش بلند شه"چه برسه به اینکه بخواد تلفن و جواب بده.

ساعت ۶شوهر از شرکت بیرون اومد وخودش رو به گل فروشی رسوند وبه یاد روز اشناییشون با اون روز بود ۱۰شاخه گل رز به مناسبت ۱۰ سال اشناییشون گرفت و به خونه رفت.برای اولین بار تو این مدت وقتی کلید رو تو قفل گذاشت"کسی در رو براش باز نکرد وبا دلشوره رفت تو خونه وعشقش رو دید که رو مبله وداره به اون نگاه میکنه ویه مرتبه گریه به اون امون نداد  واشکهاش سرازیر شد و  پرید تو بغل پسر وطبق عادت این چند سالشون پسر ساکت اونو به طرف یه مبل رسوند وگذاشت گریه کنه وراحت بشه تا اخر سر همه چیزو خودش بگه......

یه دفه صدایی تو گوشش گفت:دخترم تو ماشین منتظرتیم...نذار روح اون خدا بیامرز با گریه هات عذاب بکشه...انفدر اذیتش نکن. 

صدای پدر دختر بود...امروز بعد گذشت دقیقا۲۵ روز از اون روز هنوز صورت پسر جلوی چشمش بود واصلا باور نمیکرد۱۰ سال انتضار برای ۵۵ روز با هم بودن باشه....اصلا دلش نمیخواست که گلش جلوی روش پرپر بشه.

 اون عشقش رو بعد از ۱۰سال ودر عاشفانه ترین لحظات از دست داده بود وحالا حتی براش اشکی نمونده بود"یه نگاه به اسمون کرد وچهره ی عشقش رو دید وبا عصبانیت گفت:این بود قولی که به من دادی وگفتی هیچ وقت منو تنها نمیذاری!چرا تنها رفتی؟؟؟!!!

وصدای پسر رو شنید که گفت:گفتم که همه خوبیها مال تو وهر چی دردو رنج مال من !!!

 



| *| نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387 و ساعت 2:29 توسط سید امید سلامی |
*~*~درد من....~*~*



| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 و ساعت 0:50 توسط سید امید سلامی |
*~*~تفاوت من و تو~*~*

معشوق به عاشق:

یارب مرا یاری بده تا سخت آزارش کنم,هجرش دهم,زجرش دهم,خوارش کنم,زارش کنم

از بوسه های آتشین وز خنده های دلنشین,صد شعله در جانش زنم,صد فتنه در کارش کنم

در پیش چشمش ساغری گیرم زدست دلبری,از رشک آزارش دهم وز غصه بیمارش کنم 

بندی به پایش افکنم,گویم خداوندش منم,چون بنده در سودای زر کالای بازارش کنم

گوید میفزا قهر خود,گویم بخواهم مهر خود,گوید که کمتر کن جفا,گویم که بسیارش کنم

هر شامگه در خانه ای,چابکتر از پروانه ای,رقصم بر بیگانه ای,وز خویش بیزارش کنم

چون بینم آن شیدای من,فارغ شد از احوال من,منزل کنم در کوی او,باشد که دیدارش کنم

پاسخ عاشق:

یارت شوم,یارت شوم,هر چند آزارم کنی,نازت کشم,نازت کشم,گر در جهان خوارم کنی

بر من پسندی گر منم,دل را نسازم غرق غم,باشد شفا بخش دلم,کز عشق بیمارم کنی

گر رانیم از کوی خود,ور باز خوانی سوی خود,باقهر و منت خوش دلم کز عشق بیمارم کنی

من طایر پر بسته ام,در کنج غم بنشسته ام,من گر قفس بشکشته ام تا خود گرفتارم کنی

من عاشق دلداده ام,بهر بلا آمده ام,یار من دلداده شو تا با بلا یارم کنی

ما را چو کردی امتحان,ناچار گردی مهربان,رحم آخر ای آرام جان,بر این دل زارم کنی

گرحال دشنامم دهی,روز دگر جانم دهی,کامم دهی,کامم دهی,الطاف بسیارم کنی 

 



| *| نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387 و ساعت 11:51 توسط سید امید سلامی |
*~*~~*~*



| *| نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 و ساعت 21:34 توسط سید امید سلامی |
*~*~در حسرت دیدار~*~*

 

 

در حسرت دیدار

دلتنگی ها و بی قراری ها چه زود شکل می گیرند و دیدارها و لبخندها چه دیر...

ترا دیدم ، نگاهت آرام بود و دوست داشتنی و تنها سهم ناچیز من از بودنت . توی ذهنم از مهربانی ات عکس گرفتم ، قاب کردم و به دیوار قلبم آویختم . وحالا...

روزهایم می گذرد با دلتنگی و لحظه هایم پر می شود از انتظار . انتظار فرصتی دوباره که من و تو باز بهم بر بخوریم.

تنها برای تو که آرامش وجودم هستی می نویسم که به یادت هستم .

به یاد تمام لحظات با تو بودن ، و در حسرت تمام لحظات بی تو بودن ،برایت دعایی خواندم .

الهی رنگ دو چیز را هرگز نبینی :دلتنگی و حسرت دیدار را .





| *| نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 و ساعت 21:19 توسط سید امید سلامی |
*~*~~*~*

 

خیلی جالبه:از سوسک مي ترسيم....از له کردن شخصيت ديگران مثل سوسک نميترسيم.

از عنکبوت ميترسيم....

....از اينکه تمام زندگيمون تار عنکبوت ببنده نمي ترسيم.

از خوب سرخ نشدن قورمه سبزي ميترسيم............

از سرخ شدن ادما از خجالت نميترسيم.

از سرما خوردگي ميترسيم............

....از سرخورده کردن دوستامون نميترسيم. از شکستن ليوان ميترسيم............

....از شکستن دل ادما نميترسيم.



| *| نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 و ساعت 20:52 توسط سید امید سلامی |
*~*~~*~*

تقدیم اگر كلمه دوستت دارم قيام عليه بند هاي من و توست اگر كلمه دوستت دارم نمايشگر عشق خدايي من نسبت به توست اگر كلمه دوستت دارم راضي كننده و تسكين دهنده قلبهاست اگر كلمه دوستت دارم پايان دهنده جدايي هاست اگر كلمه دوستت دارم نشانگر اشتياق راستين من نسبت به توست اگر كلمه دوستت دارم كليد زندان من و توست پس با تمام وجود فرياد مي زنم دوستت دارم. 


| *| نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387 و ساعت 16:3 توسط سید امید سلامی |
*~*~~*~*

چقدر سخته...
چقدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و بجاش یه
زخم همیشگی روبه قلبت هدیه داد زول بزنی به جای اینکه لبریز کینه و نفرتشی
حس کنی که هنوزم دوستش داری
چقدر سخته
دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر
آوار غرورش تمام وجودت له شده
چقدر سخته
تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیز
جز سلام نتونی بگی

چقدر سخته
وقتی پشتت بهشه دونه های اشگ گونه هات رو خیس کنه اما
مجبورباشی بخندی تا نفهمه هنوزم دوستش داری
چقدر سخته
گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت
بشکنی و اونوقت آروم زیر لب بگی
گل من باغچه نو مبارک

 

 



| *| نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387 و ساعت 3:52 توسط سید امید سلامی |
*~*~~*~*

      

 اوج عشق...
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.
نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری
زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.
مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد
عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و
شوهر هم که کور شده بود.
مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20
سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش
را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت:
"من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم"
 
  

        



| *| نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387 و ساعت 22:51 توسط سید امید سلامی |
*~*~تقدیم به بحترینم~*~*

 



| *| نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 و ساعت 19:31 توسط سید امید سلامی |
*~*~~*~*

خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ...

خيلي سخته که دلت بخواد گريه کني ، اما بهونه ي درست و حساب نداشته باشي ....

خيلي سخته که بخواي با آب خوردن بغضت رو بفرستي پايين ، اما يه دفعه اشک از چشات جاري بشه ...

خيلي سخته که کسي رو دوست داشته باشي ، اما ندونه ...

خيلي سخته که دوسش داشته باشي ، اما نتوني باهاش بموني ...

خيلي سخته که ازت بپرسه : حاضري باهام بموني ؟ و تو با اينکه آرزويي جز اين نداري ، فقط بخاطر خودش مجبور باشي بگي : نه ...

خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ...

خيلي سخته که عشق رو از نگاه کسي بخوني ، اما نتونه بهت بگه ...

خیلی سخته توی پاییزبا کسی آشنا شی اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی ...

ولي سخت تر از همه اينه كه عاشق كسي باشي كه عاشقته ‌‌‍، دنياي كسي باشي كه دنياي توه ، روياي كسي باشي كه روياي توه ، زندگي كسي باشي كه زندگيته ، قلبت مال كسي باشه كه قلبش مال توه ، اما ..................

هر جفتتون بدونيد كه " هرگز " به هم نمي رسيد .............. 



| *| نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387 و ساعت 4:2 توسط سید امید سلامی |
*~*~تفاوت اشک و خون~*~*

                              

 تفاوت اشک و خون


.خون قرمزه رنگ عشقه اشک بي رنگه درد عشقه

.خون وقتي مياد بيرون مي سوزه اما اشک اول مي سوزه بعد مي ياد بيرون                                                       

.خون مال زخم جسمه ولي اشک مال زخم روحه

.جاي زخم خون زود خوب مي شه و لي مال اشک خوب نمي شه


. خون هميشه ناشي از دردو غمه ولي اشک بعضي وقت ها ناشي از خوشحاليه


.جلوي خون رو مي شه گرفت ولي جلوي اشک رو نمي شه

.از جاري شدن خون کسي خجالت نمي کشه اما بعضي ها براي اينکه از اشک ريختن خجالت نکشن دستاشو نو مي ذ ارن رو صورتشون



| *| نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387 و ساعت 2:22 توسط سید امید سلامی |
*~*~دوست دارم~*~*

دوست دارم     

 

 

دوستت

 

 دارم را من        

 

   دل آويزترين شعر جهان

 

یافته ام این گل سرخ من است    

 

دامني پركن از اين گل كه بري خانه

 

 دشمن که فشانی به دوست راز خوشبختی   

 

هركس به پراكندن اوست تو هم اي خوب من اين

 

 نكته به تكرار بگو اين دل آويزترين شعر جهان را همه

 

 وقت نه به يك بار و به ده بار به صد بار بگو دوستت دارم

 

 را با من بسيار بگو دوستم داري را از من بسيار بپرس

 



| *| نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 و ساعت 23:35 توسط سید امید سلامی |
*~*~~*~*

 

 

                            گاهي آرزو مي کنم...     

 

   کاش هرگز نمي ديدمت تا امروز غم نديدنت را

 

                بخورم!!!

 

کاش لبخندهايت آنقدر زيبا نبودند که امروز آرزوي

 

         ديدن يک لحظه

 

فقط يک لحظه از لبخندهاي عاشقانه ات را داشته

 

                     باشم!

 

کاش چشمان معصومت به چشمانم خيره نمي شد

 

                    تا امروز

 

چشمان من به ياد آن لحظه بهانه گيرند و اشک

 

                    بريزند!

 

کاش حرف هاي دلم را بهت نگفته بودم تا امروز با

 

                        خود نگويم

 

" آخه او که ميدونست چقدر دوستش دارم!!!!"

 

 

 دوستت دارم

 

 

دوستت دارم فرهادم



| *| نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387 و ساعت 12:19 توسط سید امید سلامی |
*~*~~*~*

 

بازم یه روز دیگه تموم شد .ساعت ها گذشتن دقیقه ها هدر شدن و ثانیه ها رفتند

بازم یه طلوع دیگه به غروب تبدیل شد و هنوز من تو این دنیای بزرگ زنده امو دارم نفس می کشم راستی چی شد که من به دنیا اومدم؟دلم خیلی گرفته.این روزا با کوچکترین حرفی دلم می شکنه. پر از حرفه اما نمی خواد بگه همش تو دلم سنگینی می کنه دلم می خواد بی بهونه از اینجا برم.کسی بگه.پر از گلایست پر از درده.همش تو دلم سنگینی می کنه دلم می خواد بی بهونه از اینجا برم.برم و همه اونایی رو که در حقم بدی کرن فراموش کنم دلم می خواد یه جا پنهون شم و تنها بودنم رو نگاه کنم.ببینم چقد تو این دنیای بزرگ خسته ام و چقد تنها؟خسته از هر آشنایی.خسته از دست غریبه.خسته از تموم اونایی که هستن اما حضورشون با نبودنشون  فرقی برام نداره. یکی می گفت برو داد بزن بگو : کم آوردم!رفتم که بگم که بنویسم کم آوردم و زیرش و امضا بزنم!اما نشد نذاشت.اومد گفت نمی ذارم بگی کم آوردم.اما راستش کم اوردن خودشو٬ خسته شدن خودشو داشتم تو چین و چروکای صورتش می دیدم .اما با تموم خستگیاش بهش تکیه کردم.میدونم پشتمو خالی نمی کنه.با تموم خستگی هاش تا حالا جا خالی نکردماما با تموم اینا می ترسم٬ می ترسم از فردایی که بیاد و با اومدنش اونو ازم بگیره.می ترسم از بدون اون موندن و تنها شدن. 

  

          

 



| *| نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387 و ساعت 0:42 توسط سید امید سلامی |
*~*~فقط براى تو ~*~*

 

 

برای تو می نویسم ای عشق اول وآخر من ! با تمام

 وجودم ... با همه احساسم ... ! بدان که هیچ کسی

 

 جایت را در دل عاشقم نخواهد گرفت ! با  وجود تو

 

عشق برایم معنا گرفت ... با تو راز عاشقان را

 

دانستم ! دوست دارم بت من...بدان تا زمانی که

 

نفس در سینه ام است  ...تو را می پرستم... گرچه.

 

بعد از مرگم روحم تو را تمنا خواهد کرد ...پس می

 

گویم :من بت پرستم

 ...تو را عاشقانه می پرستم.



| *| نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387 و ساعت 10:22 توسط سید امید سلامی |
*~*~~*~*

 
 جشم انتظارتم.............؟؟؟؟؟؟؟
 
i love u  

انگار همین دیروز بود

برای اخرین بار نگاهم کردی و دست هامو فشار دادی

دستام از برخورد با دستت لرزید

سرم رو بالا کردم تا به چشمهات نگاه کنم

اما پرده ی اشکی جلوی چشمم رو گرفته بود

همه چیز رو تار میدیدم

حتی نتونستم تورو

برای اخرین بار

کامل ببینم

دست هامو بالا بردی و نزدیک صورتت کردی

دستام از اشکات خیس شد

نفهمیدم چه جوری دستمو از دستت بیرون اوردم

چون که طاقت اشک های تورو نداشتم

باید میرفتم

موندنم سخت تر از رفتنم بود

شاید اگه میموندم

فراموش میشدم

اما من نمیخواستم هیچ گاه از قلب تو برم

دستامو با سردی از دستات در اوردم

با صدایی که سعی میکردم نلرزه

فقط گفتم خداحافظ و از اون کوچه که همیشه محل دیدار ما بود رفتم

تو هم رفتی

اما صدای هق هقت می امد

از خودم بدم میومد

منی که طاقت اشک در چشمان زیبای تورو نداشتم

باعث اشک ریختنت شدم بودم

شروع به دویدن کردم

داشتم از خودم فرار میکردم

اما هرجا میرفتم یاد تو با من بود

هرجا میرفتم غصه هام بیشتر میشد

تنها جایی که میتونست منو تسکین بده

اون کوچه خلوت بود

حالا بعد از سال ها دوباره اومدم به این کوچه

داره بارون میاد

به اون درخت گردویی که

همیشه وقتی بارون میومد زیرش می ایستادیم نگاه کردم

دختر و پسری عاشقانه دست های هم رو گرفته بودن

و برای هم با احساس صحبت میکردن

تمام تنم لرزید

پیش خودم گفتم نکنه اینا هم یه روزی مثل منو تو از هم جدا بشن

صدای هق هقم همه فضا رو پر کرد

دوباره شروع به دویدن کردم

از اونجا رفتم

چون دیگه طاقت نداشتم پایان یک عشق دیگه رو ببینم

من

بوس



| *| نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387 و ساعت 1:39 توسط سید امید سلامی |

 

 


eshghemanootoo

سید امید سلامی

eshghemanootoo

http://eshghemanootoo.blogfa.com

عشق و زندگی من..

عشق و زندگی من..

عشق و زندگی من..

سلام امید هستم ازشهرعشق دانشجوی ترم اخرساخت وتولید.این وبلاگم با تمام نوشتهام و عکسا"تقدیم به زندگیم..دوست دارم(........)




به سلطان حقیقت ها فراموشت نخواهم کرد,تو تنها شعله ای هستی که خاموشت نخواهم کرد

عشق و زندگی من..

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog